sargashteha |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
خداحافظی
خوب دوستان ؛ آخرين قسمت هبوط در کوير رو هم نوشتم . نميدونم اينجا رو کسی ميخوند يا نه ولی طبق اطلاعاتی که داشتم دو سه نفری اينجا سر ميزدن .
اميدوارم که خسته تون نکرده باشه . مطلب رو فقط به اين دليل ادامه دادم که دوست نداشتم يه کارو نيمه کاره رها کنم . ميخواستم تا آخرش باشم و بودم . يه جورائی احساس تعهد ميکردم . هم به نوشته دکتر شريعتی و هم به اين وبلاگ . شايد ديگه نتونم اينجا چيزی بنويسم چون وبلاگ خودم به حد کافی درگيرم کرده . اينجا وبلاگیه که از اول قرار بود چند نفره و مشترک باشه ولی از قرار معلوم فقط من موندم و من . بقيه دوستان نميگم کم لطف بودن شايد نميتونستن يا وقت آزاد نداشتن يا حالا هر چيز ديگه ؛ ادامه ندادن .
بازم تشکر از وقتی که صرف کردين و اينجا سر زدين . اميدوارم يه روز اينجا با مطالب بقيه دوستان ؛ يکی از بهترين و پر خواننده ترين وبلاگها بشه .
سلامت ؛ شاد و سرفراز باشين .
دريا
* آدرس وبلاگ اصليم اگه خواستين سر بزنين اينه :
http://forbiddennotebook.blogspot.com/
| لینک | سهشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
قسمت شانزدهم
مرد که پیداست دیری است بیدار بوده است و ببازی چشم را بسته و لب را بسته و خود را به خواب زده بوده است تا همسرش با او تنها ماند و او نیز با همسرش تنها ماند و هر یک بی دیگری با هم باشند و در حضور هم یکدیگر را بیاد آورند و آزاد و فارغ از دیگری بگویند و بیندیشند و احساس کنند ....... چشم در چشم همسرش ترانه نیمه تمام او را دنبال می کند :
بی تو ، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم
بی تو ، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو ، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو ، کوهها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو ، زمین قبرستان پلید و غبارآلودی است که مرا در خود به کینه میفشرد .
ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند و سرش در چنگ خلیفه ای است که در پس این کوهها شب و روز در کمین من است .
بی تو ، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد .
بی تو ، پرندگان این سرزمین ، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو ، سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو ، نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار می کند
بی تو ، من با بهار می میرم
بی تو ، من در عطر یاس ها میگریم
بی تو ، من در شیره هر نبات رنج "هنوز بودن" را و جراحت روزهائی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم .
بی تو ، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو ، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو ، من زندگی را ، شوق را ، بودن را ، عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را از یاد میبرم .
بی تو ، من مرگ را ، پژمردگی را ، نیستی را ، کینه را ، زشتی را ، نفرین خشمگین خداوندی را .....
بی تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ، در تنهائی این بیکسی ، حاجب درگه نومیدی ، راهب معبد خاموشی ، سالک راه فراموشی ها ، باغ پژمرده پامال زمستانم . درختان ، هر کدام قامت دشنامی ، پرندگان هر کدام سایه نفرینی ، گلهای هر کدام خاطره رنجی ، شبح هر صخره ، ابلیسی ، دیوی ، غولی ، گنگ و پر کینه فرو خفته ، کمین کرده مرا بر سر راه ! باران زمزمه گریه در دل من ، بوی پونه ، پیک و پیغامی نه برای دل من ، بوی خاک ، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه ها غبار گرفته ، باد خزانی خورده ، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من ، تلخ ترین یادگارهای من .
صبحانه حاضر است !
| لینک | سهشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
قسمت پانزدهم
این نخستین روز زندگی مشترک این دو بود . بدین گونه خانواده ای پدید آمد و پیوندی بسته شد و زندگی یی آغاز گشت . آسمان بام خانه شان بود و زمین صحن خانه شان و بر دامنه کوهی ، کناره نهری آشیان گرفتند . هر سحرگاه ، نخستین پیک نسیم بامدادی گیسوان زن را بر می آشفت و همچون کودک شوخ تنهائی آن را پیاپی بر چهره وی میزد و بر چشم و بناگوش و گونه ولبش می کوفت و بر صورتش می افشاند و میریخت تا بیدارش میکرد .
زن بر میخاست و از آشیان بیرون می آمد و بر درگاه می ایستاد و در برابر نخستین نسیم صبح نماز میبرد و بال زنان از شوق خود را همچون مرغابیان بامدادان بهاری دریا ، در رود می افکند و شستشو میکرد و آنگاه که پوست اندامش در زیر نوازش انگشتانش ، از پاکی ، به صدا در می آمد از رودخانه باز می گشت ، پوست نرم و مخملین سامیریوس ماده ای را که مرد در جنگل دوردستی شکار کرده بود ، بر تن می کشید و به درون آشیان بازمی گشت ، همراه نخستین اشعه خورشید صبحگاه که بر راه تاریک و دراز غار می افتاد ، مرد هنوز خفته بود و کوبه نفس هایش نزدیک شدن بیداری و پایان عمر خواب را حکایت می کرد .
زن کنار بستر مرد که بر روی خوشه های بلند و زرین ذرت های وحشی آرمیده بود می ایستاد ، لحظه ای در او خیره می شد و گاه لحظاتی و گاه این تماشا بسیار بطول می انجامید ، زن این فرصت را سخت دوست می داشت . او مرد را بنگرد ، آزاد ، راحت ، آنچنانکه می خواهد ، چندان که نیاز دارد و مرد بی خبر ، با نگاههایش او را نفشرد ، نیازارد ، مقید نسازد ، بگونه ای بودن وا ندارد . تنها در این لحظات بود که او می توانست مرد را به تمامی ببیند ، بنگرد ، آزاد ، مطلق . در بیداری ناچار بود نگاهش را تنها به چشمهای او بیفکند ، با نگاههای او درآمیزد . در بیداری او را می نگریست که او را می نگرد ، دیدن مرد را می نگریست و اما حال ، خود مرد را می نگرد ، در این فرصت اندک و راحت و بی درنگ و مرز و قید بود که زن مرد را می نگریست ، همچنان که در تنهائی ، دور از او ، به او می اندیشید ، او را به یاد می آورد و حال به او می اندیشد و او را به یاد می آورد و تصورش می کند و مرد در عین حال در زیر چشمان وی بی هیچ جنبشی حضور دارد . مرد ، تنها در این لحظات تصویری در زیر موج نگاههای مسلط و حاکم وی تسلیم تسلیم بود ، رام ، رام ، خاموش ، فارغ ، بی خبر ! غیبتی بود که در برابرش حضور داشت و همسرش را آزاد می گذاشت تا با نگاه های جادوگر و تشنه اش هر کاری را که بخواهد با او بکند . لب های مرد ، آرام آرام ، به لبخندی سیر و کشدار و سنگین باز می شد ، لبانش تر می شد و برق می زد ، لبهایش آرام باز می شد ، گوئی در برابر لبخند مقاومت می کنند چندانکه پلک ها نیز ، پیش از پلکهای به خواب رفته ، به هم فشرده می شدند . مقاومتی به شوخی ، مقاومتی که می دانند می شکند ، مقاومت میکردند تا بشکند ، چه بازی لذیذی ! آنگاه در حالیکه آستین نرم و باریک و بلند پوستین را بر روی صورت مرد ، همچون پاندولی ، خوش آهنگ و نرم و محتاطانه حرکت می داد ، می آورد و می برد تا سایه اش بر چهره مرد ، بر پشت پلکهای مرد به رقص آید ، نغمه را به نرمی سرود نیایشی که دختر بچه فرشته ای که تازه لب به آواز و به گفتار باز کرده است و برای خواندن در پیشگاه خدا او را تعلیم می دهند ، در زیر لب زمرمه می کند :
با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم
با تو ، همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند
با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو ، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم ، که در پس این کوهها همسایه ما است در دست خویش دارد .
با تو ، دریا با من مهربانی می کند
با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو ، من با بهار می رویم
با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو ، من در شیره هر نبات می جوشم
با تو ، من در هر شکوفه می شکفم
با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در غلغل چشمه ها می خندم ، در نای جویباران زمزمه می کنم .
با تو ، من در روح طبیعت پنهانم ، در رگ جاریم ، در نبض ....
با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.
با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ، در تنهائی این بی کسی ، غرقه فریاد و خروش و جمعیتم ، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند و "بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ، شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک " : همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو ، من ......
خاموش می شود (لبهایش به لبخند روشن است اما آوای نرم آن پرنده نامرئی که در حنجره پنهان دارد ناگهان گره می خورد ) ، ریشه های نرم سرآستین پوستین را – که به نرمی "قاصدک" می ماند – آهسته ، نرم ، سرشار از احتیاط ، مملو از کنجکاوی ، اما بی تاب از انتظار ، بر نوک بینی ، گوشه لب ، میانه دو ابرو ، قله چانه ، سیب گردن او می نوازد ، اندک ، اندک ، آرام ، آرام ، یواش ، یواش .....
پس از این "بی تو" برای بیدار شدن مرد بیقراری می کند . گوئی "بی توئی" همچون سایه نفرینی تعقیبش کرده است . از آن به هراس افتاده است . در اوج یقین و در قلب حضور نیز این سایه شوم دست بردار نیست . پلکهای مرد همراه لبهایش با مهربانی وسپاس باز می شوند ، کنار می روند و دونگاهش ، بی کمترین انحرافی ، تردیدی ، تأملی ، یکراست به سراغ دو دوست منتظرشان پر میگشایند و در هم می آمیزند و سلام و پرسش و خنده صبحگاهی ! گوئی دیداری پس از بازگشت است !
آری ، از سفر خواب باز میگردند و در پای چشمه جوشان فلق که میعادگاه پس از هر شبشان است یکدیگر را دیدار می کنند .....
و روز آغاز میشود .
دريا
| لینک | چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
قسمت چهاردهم
هفتمین روز بود ، خدا می آسود ، فارغ از کار آفرینش و شاد از بنای قصر بلند و شگفت و زیبای وجود در صحرای ساکت و بی مرز عدم ، تکیه زده بر کرسی بزرگش بر بالای بلند عرش کبریائی خویش . از نگاهش برقی همچون آذرخش میدرخشید و بر لبانش لبخند پیروزی ، همچون نخستین سپیده دم خلقت ، شکفته بود . سرود نرم و معطر "سفر آفرینش" تورات را با خویش زمزمه میکرد و طنین آن همچون نغمه ارگ که سرود زیبای گریگوری را می نوازد در زیر رواق بلند و بلورین کلیسای عالم دور میزد و فضا را نوازش میکرد .
هستی نو بود ، زمین را هنوز گرد و غبار خاکی نپوشانده بود ، خورشید نو بود و تلألوئی زرین و پر جلا داشت . ستارگان همه نو ساخته و صبح نو دمیده و سقف آسمان تازه برافراشته و دریاها از زلال ترین اشکهای شوق فرشتگان پاک حریم خداوندی لبریز شده بود ، هموز کمترین لکه مرگی ، خراش ویرانی ئی ، سایش فرسایشی ، چین اخمی ، کدورت غمی ، التهاب نیازی ، اضطراب گم کردنی ، غم از دست دادنی ، حسرت نداشتنی ، رنج نبایستنی ، پلیدی مصلحتی ، آلودگی فهمیدنی ، دیواری ، ضرورتی ، مرزی و بندی ، سایه ای ، چاله ای ، مالکیتی ، حکومتی ، قانونی بر چهره پاک و صمیمی و زیبای نوزاد هستی ننشسته بود . آسمان تماشاگه خدا بود ، بر زمین پرتو لبخند مهربان خدا همچون نور معصوم مهتاب تابیده بود و فضا از نخستین دم او در آرزوی فرزندی ، خویشاوندی ، آشنائی پر از هوا شده بود ، هوا ، هوای خداوند بود ، در هوای همانندش.......
نخستین روز بود و زمین گسترده و آسمان برافراشته و قندیل مهر و شبچراغ ماه بر سقف عالم آویخته و دریاها لبریز و کوهها ایستاده و بادها ، در پس کوهها ، منتظر فرمان ستارگان بر سینه افلاک میخکوب و ابرها جابجا در آسمان چشم براه باد . هستی ، همه تن چشم ، چشم در لبهای خداوند دوخته . هستی ، همه تن گوش ، گوش به فرمان خداوند بسته . ذرات بر جا ایستاده منتظرند .
ناگهان تندری در اندام عالم ترکید و لرزه بر کائنات افتاد ........ زمین و آسمان و هر چه بود به حرکت درآمدند .
تندر فرمان خداوند بود .
زمستان پایان و سکوت می گرفت و دوپاره ابر از دو سوی آسمان به حرکت آمدند . شلاق ناپیدای نسیمی شوق زده ، آن دو را به روی هم می راند . دوپاره ابر ، یکی تیره و گرفته و عبوس ، بر چهره اش اخمی تند و در سینه اش صاعقه ها و تندرها و رعدهای دیوانه و مهیب به بند کشیده ، بی قرار انفجار ، و دیگری همچون کبوتری سپید ، به لطافت خیال دخترک معصومی ، در بستر باز نیمه شبان که سیمای تابناک و نیرومند پدرش را که فردا از سفر باز خواهد گشت در رویای شیرین یک نیمه شب تابستان می پرورد ، سبکبار هچون روح پارسائی که هنوز به اندامی نیالوده است ، لطیف همچون روح مهربانی ، پاک همچون قلب روشنایی ، سپید همچون صلح ، صمیمی همچون آشتی ، سبک همچون نفس کشیدنی پس از گریستن ، روشن همچون دیداری پس از بازگشت ، زیبا همچون .....؟ همچون ....... همچنان پاره ابر سپید گوشه آسمان در نخستین بامداد شسته خلقت ....
دو پاره ابر آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند . ناگهان برقی زد و قهقهه دیداری و دو نیمه سیب سقراطی یک سیب شد و باریدن گرفت و نخستین بهار آغاز شد .
دريا
| لینک | یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳ - آرش |
سنگ و آيينه
سرگشته ای به ساحل دريا،
نزديک يک صدف،
سنگی فتاده ديد و گمان برد گوهر است!
گوهر نبود ــ اگر چه ــ ولی در نهاد او،
چيزی نهفته بود که می گفت،
از سنگ بهتر است!
جان مايه ای به روشنی نور،عشق،شعر،
از سنگ می دميد!
انگار
دل بود!می تپيد!
اما چراغ آينه اش در غبار بود!
دستی به او گشود و غبار از رخش زدود،
خود را به او نمود.
آيينه نيز روی خوش آشنا بديد
با صد اميد، ديده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،
در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد
سنگين دل، از صداقت آيينه يکه خورد!
آيينه را شکست!
«فريدون مشيري»
| لینک | سهشنبه ۱ دی ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
قسمت سيزدهم
خدا با سیمائی پدرانه از نور و چشمانی پر از نبوغ و لبخندی پر از گذشت و مهربانی در من نگریست . لحظه ای در من نگریست و من گرمای نگاه رحیمش را بر گونه های سرد و مرتعشم احساس کردم . نگاهم را از گل تو برکشیدم اما نتوانستم بر چهره خدا دوزم ، به پای او دوختم و سر از شرم به زیر افکندم و در آن هنگام احساس جوانی را داشتم که با معشوقش در برابر پدر بزرگ بزرگوار و مهربانش که از سعادت آنان خوشحال است ایستاده ام .......
ناگهان خداوند خدا مرا ندا داد که او را بدستم ده ! چه فرمان شگفتی !
می گریستم . احساس کردم که نمیتوانم . کار دشواری بود ........... در زیر فشار سنگین چنین محبتی چه می کشیدم ! خدا همه محبتهایش را – که از همه کوهها سنگین تر است – بر دل نازک جوان من نهاده بود !
خم شدم . چه تلاشی میکردم که نلغزم ، که بتوانم .
در دستم گل تو و در برابرم خداوند !
برداشتم ، سبک بودی و نرم ، گلی به رنگ طلا ، درونت را از صافی میدیدم . هسته ای سرخرنگ در آن می تپید و دو دانه گوهر که با موی مرموزی به آن هسته پیوسته بود . برداشتم و ایستادم ، تو در مشتهایم و خدا در برابرم . گرمای تن مرا داشتی ..... دوست داشتم سرم را آهسته خم کنم و آن را ببوسم ، اماخدا می نگریست ... خواستم ناگهان آنچه را در مشت دارم ببلعم ، نمیشد . خواستم آنرا بر روی صورتم بگذارم و از غیظ فشار دهم ، آنچنان که کاسه چشمانم از تو پر شود .... اما از خدا خجالت میکشیدم .....
دستهایم را با ادب ، آهسته و لرزان پیش آوردم ....... تو سخت می تپیدی ، چنانکه نزدیک بود از دستم بیفتی و من چه دلهره ای داشتم ! چه حالی داشتم ! و خدا می نگریست . چنان مرا نگاه میکرد و به نگاهش می نواخت که من اطمینان یافته بودم که تو را زیبا خواهد آفرید ، چنان لبخندش مهربان و پر از رحمت بود که یقین کرده بودم که تو را مهربان خواهد آفرید ... چنان در سکوتش نوازش و ستایش از خود میخواندم که دانسته بودم که تو را بس دانا خواهد آفرید ... به هر دو دستهایم گل تو را گرفته بودم و پیش می بردم ، تا انگشتانم ردای نورانی و بزرگ خدا را که به رنگ ملکوت بود لمس میکرد . دستهایم را همچنان نگاه داشتم و سرم به زیر و چشمهایم فرو افتاده به زمین و چهره ام از شرم و شوق و شکر تافته .
لحظه ای گذشت و لحظاتی ..... و خدا هیچ نگفت . به دستهای بزرگ و توانایش ، دستهای مقدس و نوازشگر و خوبش خیره شدم ، همچنان فرو هشته بود . در او نمینگریستم اما همچنان حس میکردم که مرا مینگرد .
حس کردم که لبهایش بیشتر به لبخند باز شده است ، آنچنان که سراسر درونم پر از نور و یقین شده بود . لحظه ای گذشت و لحظاتی ..... سکوت شگفتی بود ، فرشتگان همه دست از کار کشیده بودند و گرد ما حلقه بسته بودند . داستان شگفتی بود ، کار آفرینش لحظه هائی متوقف شده بود . هستی از جنبش باز ایستاد ، همه کروبیان عالم بالا گردن میکشیدند .... ناگهان خدا با لحنی که از محبت لبریز بود و پیدا بود که دلش بر من سوخته است گفت : " پسر جان ، پسر جان ! او را خودت بساز !"
و من بقدری اشک ریختم که تو در دستهای من خیس شدی .
دريا
| لینک | پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
قسمت دوازدهم
و چنین شد ! نگفتم ؟ خداوند خدا ، در حالیکه کمترین خط ناخشنودی بر سیمای زیبایش خوانده نمیشد و حتی موجی از یک تأئید هوشیارانه و عمیق بر پیشانی داشت که تنها من آن را خوب احساس کردم ، رویش را به سوی صف فرشتگان موکلی که دست اندر کار خلق آدمیان بودند برگرداند و با اشاره ای فرمان داد تا به کار خود مشغول گردند .
دانستم چرا بر زبان نیاورد ، نمی خواست همه توقع کنند ، آنها که کاردستی ناخودآگاه طبیعت و وراثت و تاریخ اند ، گیاهانی اند که به اقتضای زمین و آب و هوا و فصل ! میرویند و اینان را به چنین رسالتی چه کار ؟
انسان ! یعنی چه ؟ بگو کی ؟ تا بگویم چی ؟ تنها در انسان است که مفهوم کلی آن فاقد معنی مشخصی است . انسان جزئی هائی اند که باید در مسیر آینده ای دور ، کلی شان را بسازند . مگر نه فاصله میان دو فرد انسانی گاه از فاصله میان دو نوع و حتی دو جنس دورتر است ؟ میان نرون که شهر رم را به آتش میکشد تا کیف کند و آن معین بودائی که خود را آتش میزند تا شهرش از آتش نجات یابد و میان این دو با آن جنس دیگری از آدمها که "چس فیلهای ناطق اند" چه حد و فصل مشترکی هست که بتوان هر سه را در یک حقیقت "کلی" بنام "انسان" جای داد ؟ بگذریم.
دستگاه خلقت کارش را از سر گرفت و من که مستی توفیق در جانم میدوید و شادی دلم را می شست و لبریز نور میکرد ، بسوی "روح" شتافتم و او در حالی که با تمام چهره اش میخندید جام را از دستم گرفت ، عالم "ذر" بود و خداوند خدا دست اندرکار سرشتن فطرت ها ! قیامت کبرائی بود ! هراس مرموز و سنگین بر ابریت سایه افکنده بود و فرشتگان سر در پیش و خاموش ، شتابان مشت مشت لجن بر میگرفتند و تند و بی حوصله و ناخشنود همه را یکنواخت و قالبی شکل میدادند و کناری بر روی خاک می افکندند تا خشک شود و همچون سفالی که شد خداوند خدا در آن روح دمد و مجسمه های لجنی جان گیرند و به راه افتند.
توده های کوچک لجن در صفی که تا بینهایت ادامه داشت به چشم می خورد و در آن میان گل تو همچون توده فروزان آتش میدرخشید . و من ایستاده بودم و با کنجکاوی در آن خیره شده بودم . دلم می تپید و چشمهایم از اشک شوق و شکر چنان پر شده بود که تصویر گل تو در نگاهم میلرزید. من نتوانستم سرپا بایستم ! زانوانم توان نداشت . کنار گل تو نشستم اما چشم از تو برنداشتم ، نزدیک ترت آمدم ، نردیک تر و خدا مرا از زیر چشمهای بزرگ و شوخ و هوشیار و مهربانش می پائید.
دیدم که گل تو همچون خاکستر حلاج می تپید. من بیتاب شدم . شنیدم آوائی که به صدای سایش بالهای پرندگان می مانست ، نام مرا میبرد ! گوئی نام خویش را از عمق درونم میشنوم ....... تو مرا ، همچون هیچگاه بنام خواندی و همچون هیچگاه ، بر آن چیزی افرودی که چر آن لحظه ، دیگر بر زبان نیاوردی .
خدا به شتاب گلهای دیگر را میسرشت و میساخت و نوبت تو نزدیک میشد و من بیقرار !
نوبت تو رسید ! من برای نخستین بار نفسی برآوردم و نیروی شوق از جا بلندم کرد و در برابر خدا ایستادم . اما همچنان چشم از تو برنگرفتم ........
دريا
| لینک | سهشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
قسمت يازدهم
اما من که احساس میکردم این جام شیشه عمر من است ، آن را ناآگاه بر سینه ام میفشردم و هرچه این احساس که باید این جام را از دست بدهم در دلم بیشتر قوت میگرفت در داشتنش بیطاقت تر میشدم در چشمم عزیز تر میشد ، نگاهم را از آن نمیتوانستم برکنم و خدا مینگریست . من به محبت او ، به بخشایش عظیم او امیدوار بودم اما میترسیدم که این خیرخواهان و نصیحت گران حرفه ای پیش افتند و سر پند و اندرزهای مشفقانه شان را باز کنند و باز آن جمله های قلبی یکنواخت تکراریشان را بنام دلسوزی و مصلحت اندیشی که جز به درد "موضوع انشاء" نمیخورد بر من املاء کنند و ظاهراً بعنوان خیر و صلاح و باطناً برای اشباع حس خودخواهی و تشفی غریزه زعامت و رهبری و خودنمائی دست به هدایت من بزنند .
هیچ نصیحتگری ، احتمال هم نمیدهد که شاید این بیچاره نصیحت شده مظلوم که اینچنین در زیر دست و پای او آرام و ساکت مانده است این حرف های قلبی مستعمل و مندرس و زنگ زده را خودش هم بلد باشد . مگر دست بردارند ؟ تا این لقمه های از هضم رابع میلیونها نشخوار کننده را باز هم به خورد طرف ندهند ول نمیکنند . این از خصایص این شغل مکروه است . چه منتی هم میگذارند که بخاطر ما عقلشان را مصرف میکنند ! این ها خیال میکنند خداوند هم فلان حاکم و خلیفه و قیصر و کسری است که هرکس چاپلوسی کند و از یک کنار ، بی آنکه بیندیشد و بسنجد و بشناسد ، حرفهای تکراری و کلی و بی ثمر را واگو کند خوشش می آید .
اصلاً خدا از آدمهای قالبی رام خشکه مقدس یک بعدی بدش می آید ، اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقتشان "یا درحال رکوع اند و یا در حال سجود ... " به پای آدم عصیانگر خطاکار خونریز می افکند ؟ علی چرا چها ر هزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدهر قائم اللیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش میگیرد ؟ یک شرابخوار بی بند و بار اما مرد و وفادار و با شعور به همه این "جمادات" انسان گونه مقدس مآب بی عقل می ارزد . خدا از آن آدم هائی که ضعف و زبونی خود را میخواهند با خداپرستی جبران کنند بیزار است ، از آنها که یک تخته شان کم است و جای خالی آنرا با مذهب پر میکنند نفرت دارد . میدانم .
من به بزرگواری و بخشایش خدا امیدوار بودم اما از این نصیحتگران حرفه ای که خود را برای خدا لوس میکنند و خیال میکنند از مقربان درگاه الهی اند میترسیدم . خدا میداند که این حرفه ایها بیشتر ترسوهای طماعی هستند که ار ترس گرز آتشین و مار غاشیه و ملک عذاب و یا به هوس شکمچرانی های بهشت و جوی و شیر و عسل و سایه طوبی و ................. آماده این کار شده اند . از اینها باید ترسید . اینهایند که به حرف آدم آسمان جل بی کس و کاری که در همه آسمانها جز یک ستاره و در همه زمین ها جز یک مشت گل هیچ ندارد گوش نمیدهند . کاری ندارند که چه میخواهم ؟ حرفم چیست ؟ دردم چیست ؟ نمازم چیست ؟ چه آرزوئی دارم ؟ چه وضعی دارم ؟ چه حالی ؟ چه روزگاری ؟ چه سرگذشتی ، سرنوشتی دارم ؟ این آدم های "مقرراتی" تاریخ ، کارمندان جزء نظم پرست ، اخلاقیون یکنواخت کله قندی ......... چه بگویم ؟ این ها همان نان به نرخ روز خورها و قوی پرست هائی اند که پرومته را به زنجیر بستند و از دور و برش کنار رفتند که زئوس دلخور نشود . آخرش هم دیدیم زئوس هرکول مرد را که آن کرکس جگرخوار را به تیر زد بر همه این متملقان ترسوی زبون ریاکار ترجیح داد تا یکبار دیگر ثابت کند که خدا آدمهای ذلیل و طماع و ترس و چاپلوس را دوست ندارد ، خدا دوستدار آشنا است ، عارف عاشق میخواهد نه مشتری بهشت .
دريا
| لینک | دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
قسمت دهم
نمیدانستم چه کنم؟ خداوند خدا منتظر است، فرشتگان منتظرند. "روح" هراسان مضطرب است:"او کجا رفته است؟ چرا این همه دیر؟" بازگشتم. زانوانم به نیروی "بیچارگی" پیش میرفتند و دلم را همچون کودکی خطاکار که برای سرزنش میبرند ، کشان کشان میبردند. نزدیک شدم. غوغای خلقت بگوشم میرسید. مجسمه های بیروح سیاهرنگ که در زیر آفتاب افکنده بودند همه جا بچشم میخورد. برخی هنوز خیس و برخی همچون "سفال کوزه" خشک و توده لجن های تازه گل های بد بو در صفی که تا بی نهایت کشیده بود. پیش رفتم و خداوند خدا با چهره پرجلال و زیبایش و نگاه پدرانه و پر از رحمتش در من نگریست:" فرزندم! چرا چشمهایت این همه سرخ است؟ چرا این همه غمگین ؟ تبدار ؟ تافته ؟ چرا این همه خسته ای ؟ گریسته ای ؟......."
و در حالیکه دستهای مهربانش را ، برای گرفتن جام از دست من ، پیش می آورد و لبخندی سرشار از تأئید و رضایت بر لب داشت، پرسید :" بالاخره فرزندم ، این جام را از کدامین چشمه ، از آب کدامین جویبار پر کردی ؟" طنین نافذش را همه ذرات هستیم می شنیدند ، مینوشیدند ، مرتعش میشدم. نمی توانم وصف کنم.
با شگفتی در آن نگریستم ، جام پر بود!! یقین کردم خداوند خدا دلش بر ناکامی من به رقت آمده است و به اعجاز خویش جام تهی مرا از کرامت خویش پر کرده است. اما خدا نیز با شگفتی در آن مینگریست ، بگونه ای که گوئی آنرا نمی شناسد.
اندک اندک آن لبخند از لبهای او میرفت و چینی بر ابروانش می نشست:" فرزندم! این آب کدام چشمه از چشمه ساران بهشت من است ؟ از کدامین نهر؟ از کدامین جویباری که من آفریده ام برگرفته ای ؟ کدامین ابر؟ در کدامین سرزمین این آب را باریده است ؟ به آب باران مانند است اما آب باران نیست. کدامین خورشید از خورشیدهای اسفند من ، در کدامین بهار از بهارهای اردیبهشتی من ، بر کدامین دریا از دریاهای ملکوت من تابیده است و کدامین ابر این آب را برداشته است و در زیر کدام آسمان ، کدام فضا ، در چه هوا و چه سرمائی در این جام باریده است ؟ چه برقی ؟ چه رعدی ؟ درخشش چه آذرخشی ، تازیانه کدامین باد، ضجه کدامین تندر؟ از کجا ؟ از کدام ؟ بگو! فرزندم اعتراف کن! این آب هیچ دریائی ، چشمه ای ، بارانی نیست. از من شرم مدار، چرا اینچنین رنجوری ؟ چرا چشمهایت سرخ شده است؟ رنگ خون گرفته است ؟ بگو!....." اما من هیچ نگفتم ، پاسخی ندادم ، نمیخواستم کسی بداند ، فرشتگان می شنیدند ، سکوت کردم تا خداوند بداند که دوست ندارم بگویم ، دوست ندارم بدانند ، میخواهم این راز برای ابد ، بر همه کائنات پوشیده ماند . همه آفرینش در اینجا نامحرم است ، عالم وجود در اینجا بیگانه است . آخر این را باید فقط من بدانم ، مال من است . مگر نه اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید ؟ مگر نه طلسم را چشم نامحرم هوا می میراند ؟ مگر نه "سرمایه هر دلی حرفهائی است که برای نگفتن دارد" ؟
هر فهمیدنی آن را از نهانگاه محرم آغوشم به در می برد . دیگری را در این محراب راه میدهد . بر این حصار بلند و استوار "از آن من" رخنه ای باز میکند . دیگری را در "داشتن آن" شریکم میسازد ، نمیخواهم ، نمی گویم. و نگفتم . میترسیدم خدا قبول نکند ، بگوید این جام را بریز ، آب شیرین چشمه ای ، بارانی ، دریائی را برای گل او برگیر.
آب شیرین ! این آب شیرین نیست ، شور است ، تلخ است ، گرم است ، زلال زلال نیست ، آب شیرین و زلال و سرد و خوشگوار ! در این آبی که به اشک ماه میماند ، به رنگ شیر صبحدم یک روز بارانی بهار است ، به رنگ اندوه ، ابهام ، آرزوئی خفته در دور دستی مجهول ......
"این قطره های سرخرنگ چیست ؟ این قطره های سرخ خوب نیست . دل تو را خون میکند ، این فتیش ها افسونت میکنند ، میدانی که این آب شور ، تلخ ، گرم ، با این قطره های سرخ او را چگونه میسازند ؟ آب شور ! پسر جان نشنیده ای که آب شور را هر چه بیشتر بنوشی تشنه تر میشوی ؟ آب سرد و شیرین برگیر ! تا با جرعه ای سیراب شوی . نمیدانی که آب گرم ، در کویر داغ و خشک و بی انتهای آن دنیا ، با عطش سوزان زندگی سخت آن حیات ، با جگر تبدار و تافته ای که تو داری بدتر میشود؟ بدتر میکند؟ فرزندم ، حرف مرا بشنو ، آن را بر زمین ریز ، آب شیرین برگیر........"
دريا
| لینک | سهشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳ - آرش |
هبوط در کوير
سلام . مثل اينکه اينجا هم يه وبلاگ ديگه شد برام . بقيه دوستان کم لطفی کردن ديگه نمينويسن . ميدونم شايد بعضی ها از خوندن اين مطالب خسته شدن اما چند قسمت بيشتر نمونده . بزودی تموم ميشه . بخاطر اينکه خودم اين مطلب رو خيلی دوست دارم تا آخرش ادامه ميدم . اميدوارم بعد از اين مطلب بدردبخور و يا وقتی داشته باشم که بنويسم چون نوشتن توی دفترچه ممنوع هم وقتمو ميگيره . به هر حال ممنون از اونهائی که ميخونن 
* هنوز نميدونم اينجا چطوری بايد لينک داد . ميخواستم لينک وبلاگمو بدم که نشد 
قسمت نهم
خسته و کوفته ، از تلخی و نومیدی سرشار در آن خلوت ابدی ، در آن سکوت مطلقی که خاطره نرم ترین زمزمه ای ، خدشه جای پای نگاهی هم بر آن نبود نشستم و آن جام بلورین تهی را پیش رویم ، بر روی زانویم گرفتم و یادم نیست. نمیدانم سرم را به دو دست نگاه داشته بودم یا دستهایم را گرداگرد زانوهایم حلقه کرده بودم اما خوب بخاطر دارم نگاههای ناکام و غمگینم را به درون تهی جام دوخته بودم و اندیشه شرمناک و عقده دارم را پیش خاک چشم براه تو فرستاده بودم و شکست چنان حلقومم را میسوخت و قلبم را پاره پاره میکرد که در زیر شکنجه ای کشته شدن خویش را ، به صراحت ، با تمام جان و بیداری و هوشیاری تمام احساسم حس میکردم اما از آن رو که هنوز مفهوم مرگ را نمیشناختم و "میگذرد" را نمیدانستم ، از امیدی هم که ، در مصیبت هائی اینچنین ، تسلیتی میتواند بود محروم بودم و این ، رنج مرا سخت و ابدی کرده بود.
نشسته بودم و در اندیشه گل تو ، در سرنوشت تنهائی خود ، در ظلمت آنسوی آفتاب ، سایه دیوار فلق ، تنها ، بی خدا ، بی تو ، بی "خویش"!
چه میدانم چند ساعت ؟ چند شب ؟ چند ماه ؟ آنجا که زمان را نمیتوان شماره کر د، خداوند هنوز زمان را نیافریده بود. برخاستم ، تنها ، محزون ، نا امید و دل لبریز از درد! بر سیتغ بلند سپیده بازآمدم ، بر بام سیمین بامدادان صحرای ابد بالا رفتم و با نگاههای خسته ، مات و ماتمزده ام ، پهنه شگفت آسمان سرد و خالی را نگریستم و در حالیکه قطره سرد افسوسی بر سیمای پاک سحر افکندم ، قطره ای که بر سیمایش جاوید بماند چنانکه گوئی کسی از اعماق درونم ناله برداشته است ، شنیدم که میگویم: "دریغ! در سراسر این آفرینش بزرگ ، در همه این بهشت آباد ، در این صحراها و دریاها و چشمه سارها و نهرها و بارانها برای دل من ، برای کام تشنه آرزوی من ، برای آفریدن تو........ چه بگویم؟"
دريا
| لینک | پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳ - آرش |

